مرا مجنون مرا ليلا مرا آواره ميخواهى
تو را مونس، تو را همدم تو را صبح و تورا شبنم
تو را ساقى تورا ساغر تو را كاشانه ميخواهم
امشب آسمان دور است
سياهى نزديك من
غروبت را ديدم
افول غريبانه ات در شب من آسمانى شدنت را ديدم امشب..
برگ و باد
ایستاده
برگا یکی یکی از شاخه جدا می شن
آروم لبخند زد
شاید به رقص برگا با آواز نسیم
جایی واسه رفتن نداشت
یا حتی موندن!
خورشید داشت غروب می کرد
زمین سراسر برگ شد
وقت رفتن بود
بهش نگفته بودن از شاخه جدا شی، آخرش سهم کفشای عابر پیاده ای!!!سلام بر تو ای زن
سلام بر تو ای زن که چون بهار زیبا و شادابی وچون فرشتگان آسمانی مهربان
از چه بگویم؟از عشقت؟که قصه ی دلتنگی هایت را سالهاست خوانده ایم و دیکته کرده ایم
از مادریت؟که خداوند بهشت را زیر پای تو نهاده است
از دلت؟که چون دریا بزرگ است و بی کران،تمام زشتی ها را می شوید و می زداید
از گذشتت؟که همیشه می گذری همچون نسیمی آرام و بی صدا که نغمه ی گذشتنت را حتی گل ها هم احساس نمی کنند،چه برسد به آدمها
از چه روست که دلت اینقدر پرمهر است وجز زخصم کینه به دل نمی گیری؟
سپیدی و از سیاهی نمی هراسی،زیرا که میدانی خدا هست
خدایی که دوستت دارد.
دفترم تنهاست
دلش تنگ است می دانم
برای حرف هایم
بغض و اشکم
گریه هایم
گاه گاهی خنده هایم
دفترم برای غم لحظه ها را می شمارد
خوب می داند
وقتی شادم سراغش را نمی گیرم
وای دفترم این روزها چقدر تنهاست!
از شب گذشتم
من از شب گذشته ام از سیاهی،از رنج از نومیدی!
صبح دمیده است،صبحدم زیباست،امید رویا نیست،نسیم می وزد آرام؛روح من دیگراز خاطره ها هراسان نیست. من از شب گذشته ام
بیا.......
بیا فواره وار بر چمنها فرود آییم و چون باران بباریم تا همگان سپهری وار عاشق شوند
بیا در رودها جاری شویم
بیا شبنم شویم بر گلبرگ گلها
بیا اشک شویم و
بغض هزار ساله ی زمان را بشکنیم
بیا آبشار وار فرو ریزیم و
بخروشیم رودخانه وار
بیا یکی شویم
زشتیها را با خود ببریم و
در دلتای زمین پنهانشان سازیم
بیا سیل وار بر گرگها و کفتارها بتازیم
بیا گرداب وار غرقشان کنیم
بیا تا دلهایمان آرام گیرند
بیا قاصدک وار به پرواز درآییم و پیغام رسانان عشاق شویم
بیا صوفی وار دنیا را برای دنیا پرستان بگذاریم و به تنهایی زاهدان بپیوندیم
بازگشت قاصدک
نگو کی؟ کی؟ کجا؟
قاصدک لبریزه
منتظره پاک شدن و پر زدنه
دلش یه جایی می خواد
که هیج جا نیست
قاصدک بازیچه نشد
می دونم مرد اما زنده اس
قاصدک می خواد دل به دریا بزنه
از زمین و زمان و آدما دل بکنه
اما نمی دونم چرا امروز و فردا می کنه
دلش اونقدر پره
که داره می میره
قاصدک عین جنونه
قاصدک امشب حرف می زنه
قاصدک از پاکی پاک تره
از یه جنین بچه تره
می دونه آدما چیا می خوان
اما ساکته
منتظره
اون که باید بیاد
یه روزی
یه جایی
حتما میاد
قاصدک خود عشقه!
معنی احساسه
خواست به همه بگه
اما دنیا فریاد کشید
صدای قاصدک تو هیاهو گم شد
قاصدک خواست بره
اما موند تا بگه قاصدکه!
تصویری از سادگی
زلال همچون چشمه
خنده های کودکانه اش
تصنیفی از سادگی
او خود احساس بود
لبریز از شور
شادی
عشق!
قلب کوچکش جایی برای غم نداشت
لبخندش طلسم غم را می شکست
تقدیم به دوست گلم
خیلی حرف داشتم اما...
دلم نمی خواست امروز برسه
اما رسید و من دارم میرم،نمی دونم کی برمی گردم
شاید فردا شایدم...
مطمئنم محکم تر و شادتر از همیشه میام
خداحافظی نمی کنم
بازم میگم سلام!
اینم حرف آخر:
چشمای خوشکلم!!
وای چقدر دنیا قشنگه
چون حالم خوبه
دلم اصلا بلد نیست بگیره
راهشو بلدم
بغض داشت خفه ام می کرد
چند تا نفس عمیق
گفتم چرا گریه کنم
وقتی میشه خندید
می تونم مست بشم
باده ی صبح مستم کرد
چرا گریه کنم
حیف نیست چشای خوشکلم خیس بشن؟!
با نگفتن اشنا!
نفسهایم به شماره می افتند
من می ترسم
من با سکوت خویش مانوسم
با نگفتن آشنا
من حتی از شنیدن هم می ترسم
ترس واژه ایست که با تارو پودم
با وجودم
دوستی تحمیلی دارد
همچون میهمانی ناخوانده
من اینگونه بودن را نمی خواهم
ولی جلادها همیشه هستند
جلادانی که احساسم را شلاق زدند
من با تمام اراده ای که دارم
با تمام قدرتی که فکر می کنم هست
باز از کوبیدن قلبم
به جدار سینه هراسان می شوم!
!!پاسخت را من می گویم
چشم هایش را بست
آرام گفت برو!
اما در دل فریاد زد بمان
فریادش را جز خودش
هیچ کس نشنید
چشم هایش را باز کرد
او رفته بود
بی هیچ اثری
دست خطی
حتی رد پایی
از خود پرسید:
اگر چشم هایم باز بودند
می دید التماس نگاهم را؟
یا اگر نمی گفتم برو
می ماند؟!
راستی!!
فریادم را چرا نشنید؟
آیا در دلش به عشقم خندید؟
وای اکنون دست او در دست کیست
چرا ندید اشکی را که بر گونه ام جاری ست
پاسخت را من می گویم:
آن طرف تر
در پس یک دیوار
نا باورانه سکوتت را تماشا می کرد
منتظر بود بگویی:
برگرد!!!
امشب لبریزم
و زمان ایستاده
تا شاهد طغیانم باشد
صخره ها بی رحمند
می خروشم چون دریا
صخره ها را به تضرع وامی دارم
رویای تو زیباست
دلم برای تمام دلتنگی هایم تنگ است
چشمانم را می بندم
رویای تو زیباست
چشمانت
لبهایت وقتی می خندی
وای دلم هوای تو را کرده
چشمان سیاهت چون شب
لب خندانت همچون صبح
تو آغاز تمام زیبایی ها هستی
با تو شب زیباست
با تو تنهایی بی معناست
با تو...
ماندم و می مانم
کسی نپرسید چرا می سوزی
همه گفتند نسوز
اما بر هیمه ی قلبم فوت کردند
همه گفتند هستیم
هیچ کس نبود
جز نقشی از خاطره ها
گفتند نسوز
و آتشم زدند
همه تماشاگر بودند
شاهد پرپر شدنم
ماندم و می مانم
خاکستر هم نفس می کشد
تا خاکستر شدن وقت هست
سوختن مرگ نیست
ققنوس هم می سوزد!!!نگاه تو
وقتی هستی دنیا می ایستد
تو که باشی واژه معنا می یابد
و من در نگاه تو حل می شوم
چه سری است میان ایستادن، واژه و نگاه تو؟!
تنها پاسخی که یافتم این است
عشق
تنها عشق!!
تنها نیستم
بیا و انکار کن حقیقتهای تلخ را
این سایه های شوم
این نگاههای هرز
دستهای سرد بی کسی
تو را اکنون می خواهم
بیا و به سایه ها بگو رهایم کنند
صدایت هنوز هست
آرام در گوشم نجوا کردی
به خود ستم نکن
پس بیا تا ستم نکنم
هر شب به آسمان خیره ام
آسمانی که ماوای توست
من تنها نیستم
تنها نیستم
قاصدک پرواز میخواد
باز تب کردم
یکی تو سرم حرف می زنه
یکی فریاد می زنه
یکی عاشقه
اون منم
که حرف می زنه و فریاد می زنه که عاشقه
وای وای
باز هذیون
باز تب
خسته نیستم
من هستم
می تونم تاب بیارم
سردمه
اما گرما نمی خوام
دنیا خوابه
قاصدک بیتابه
ستاره ام خاموشه
اما باهام حرف می زنه
میگه تنها نیسنم
نه
من تنها نیستم
کی میگه ستاره خاموش که میشه می میره
وقتی هر شب میاد و دستامو می گیره
کی میگه قاصدک یه روزی اسیر میشه
کی میگه شادی از غصه ها پیر میشه
کی میگه شبا تارن
وقتی من چشم انتظارم
می دونم یه روزانتظار به آخر می رسه
من هستم
ستاره زنده است
نفس میکشه
هنوز هر شب بهم سر می زنه
من غمگین نیستم
تنگیه دنیا از غم نیست
از روحیه که پرواز می خواد
قاصدک پرواز می خواد
یه تیکه از بهشت
بعد از ده سال اومدم اینجا،جایی که غریبانه ترین لحظات زندگیمو توش گذروندم
بوی تازگی میاد
بوی عشق
اینجا فقط میشه سکوت کرد و
تماشا
باد روحمو به بازی گرفته
باز عاشق شدم
انگار یه تیکه از بهشت اینجاست
شاخه ها می رقصن
نسیم بازیگوشی می کنه
باز گنجشکا مستن
مست مست
مثل من
که لبریز شدم از خاطره
یاد روزایی که....
راستشو بگو
راستشو بگو!
چند ساعت؟
چند روز؟
وقتی دلمونو میشکنن محاله یادمون بره،حتی وقتی می بخشیم
اما وقتی دل میشکنیم وقتی کسی رو له می کنیم زود یادمون میره
زود...
قرار بود
قرار بود بهار که بیاید بهاری شویم
مست آواز قناری شویم
پر بکشیم تا اوج تا آسمان
هم نفس لاله و نرگس شویم
دنیا برای من و تو جا نداشت
بیا از این دنیا متواری شویم
صدایم کن
صدایم کن
تو که صدایم کنی
پیدا می شوم
چشمان پر خواهشم هنوز
تو را می جویند
بی تو این دنیا را نمی خواهم
بی تو تمام جامها لبریز از زهرند
من با تو
بودن را فهمیدم
دستهای سردم تشنه ی گرمای توأند
عطش دارم
شرابم باش
سیرابم کن
صدایم کن
هنوز منتظرم
لبخند سبز
در میان جمعیت به دنبال او می گشت
چرا همه یک رنگند
اما هیچ کس چشمان او را ندارد
چشمانی سیاه
که فقط به آسمان می دوخت
گرما آزارش می داد
حتما اینجاست
صداها گنگ و مبهمند
نگاه ها سرد و بی روح
خسته نبود
هنوز امید داشت
امید دیدن آن نگاه گرم
نگاهی دوخته به آسمان
نه به او!!!
و لبخندی همیشه سبز
این همه آدم به کجا میروند
همه ایستادند
کسی فریاد میزند
صداها با هم در ستیزند
مبهم تر از فردا
خاک
فریاد
شیون
و ناگاه سکوت
دو چشم سیاه
در قابی سنگی
چه خواب آرامی
باران
مرداد و تابستان
نه باران نیست
چرا همه تار شدند
کسی پنجره ها را می شست!
دو چشم سیاه
اما بسته
یعنی در این قاب سنگی خفته؟!
آرام تر از همیشه
باران!
نه!
اشک
آرام و بی صدا
باور نمی کنم
او اینجاست
میان جمعیت
با لبخندی آرام
و نگاهی دوخته به آسمان
همه در خوابند
اما او بیدار…
هیچ کس دخترک را ندید
و صدایش را نشنید
هنوز فریاد می زد
او اینجاست
با دو چشم سیاه
دوخته به آسمان
...امشب
اونقدر پر که نمی دونم چی بگم
فقط میخوام یه چیزی بهت بگم
دوست دارم
انتظار
انتظار تو را می کشم
تویی که دنیا اسیرت کرده
چشمانم را می بندم
مدتهاست غرورچون برف وآفتاب
از نگاه گرمت آب شده
صدایت می کنم
اما تو...
نه!! تنها نیستم
سایه ی تو همه جا با من است
حتی وقتی صدایم نمی کنی
حتی وقتی صدایت می کنم و....
سلام
صبح اولین روز بهاریت بخیر
نفس عمیق بکش
بذارریه هات از تازگی لبریز بشن
هوا بوی زندگی میده
بوی عاشقی!!!
امروز به اونی که دوسش داری بگو:
دوست دارم
